X
تبلیغات
رایتل
رمان عاشقانه

بخش چهارم کتاب سپیده عشق : خداحافظی با آرزوهای گذشته

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ق.ظ

بخش چهارم : خداحافظی با آرزوهای گذشته  



ساعت هشت صبح است ، صدای گوشی همراهم بیدارم کرد . میلاد می گه: سپیده جون می خوام ببرمت یک جای با کلاس که تو آلمان هم نظیرش نیست .
بهش میگم : کار دارم
التماس می کنه و مدام میگه : با هزار دردسر برای نهار وقت گرفتم . خواهش می کنم ، یه جای با کلاسه ...
میگم من جای باکلاس زیاد دیدم ...
باز التماس ، پشت التماس که اینجایی که میگم فرق میکنه و همه چیزش به اسم منه و آخرش هم میگه البته این موضوع رو همه دنیا خبر دارن
با تمسخر میگم : اینکه همه چیزش به اسم جنابعالیه ؟
می گه : البته
بعدشم خواهش و التماس پشت سر هم ... آخرش قبول می کنم !


آقا ساعت دوازده منو برد جلوی برج میلاد ! و بعد با غرور گفت : قبلا هم که گفته بودم همه چیزش به اسم منه !
میریم رستوران برج میلاد ، ساعت سه بعد از ظهر ازش جدا می شم . سعی داره قول ناهار فردا رو هم از من بگیره ، که می گم : کار دارم آقا میلاد ، شما به برجتون برسید !

ساعت سه و نیمه که خونه می رسم . مامان زنگ می زنه میگه : کجا هستی؟
می گم : خونه ام مامان
می گه : ناهار خوردی یا واست بگیرم ؟
 می گم : خوردم مامان
می شینم پای ماهواره کنترل رو در دست می گیرم ، یاد حرفای دیشب می افتم . وای...چه زود همه چیزو فراموش کردم ، هدف من در زندگی ، ارزش زمان ... از جام بلند می شم میرم اتاقم تخته وایت برد رو پس از مدت ها آویزان می کنم . و رویش مینویسم ( هدف و ارزش زمان ) ... نه اینطور نمیشه باید در سررسیدم بنویسم  و شروع می کنم به نوشتن وقایع و اتفاقات شب پیش .

ساعت شش بعد از ظهره ، سررسیدم رو می بندم . بعد از مدت ها می بینم مامان و بابا با هم خونه اومدن . سارا هنوز نیومده . اصلا معلوم نیست که کجاست؟
گوشی همراهم زنگ می زنه ، آقا کامران میگه : عاشق هشتاد ساله ات از هندوستان زنگ زد ، از من شماره تو رو خواست ! شمارتو بهش بدم یا نه؟
نمی دونم  چی باید بگم پس از کمی مکث میگم : آقا کامران لطفا به کسی شماره من رو ندین ، و اون میگه : باشه شاید می ترسی بیاد سر کوچه خونتون و می زنه زیر خنده
می گم : نه اینطور نیست فقط اینجوری راحت ترم و بای میگم


منم دیوونه ام ها ... خوب اون پیرمرد که مزاحم نیست
شاید به خاطر اینه که عادت کردم
این قدر که به دیگرون گفتم شمارمو به کسی ندین !
آقای راجا اگر بدونه ، من با بزرگان ایران حرف زدم حتما خیلی خوشحال می شه ، شاید هم سوال پیچم کنه ...
شایدم بگه گلدان رو باید بدی به من !
نه بابا ! این طور آدمی نبود ...
حالا من باید چیکار کنم ؟ حتما با شنیدن جواب آقا کامران کلی از دستم ناراحت می شه ...


ساعت نه و نیم شبه همه دور میز شام نشستیم . صدای گوشیم در می یاد . نگاه می کنم . شماره آقای پناهیه . گوشیم رو از دسترس خارج می کنم . سارا با شیطنت می پرسه : کی بود سپیده خانم ؟
اولش نمی خوام جوابش رو بدم چون ته دلم باهاش قهرم اما چون بابا و مامان نگاه می کنند میگم : آقای پناهی
اما سارا اینگار ول کن نیست ، نیشخندی می زنه و میگه : حالا چرا قطعش کردی ؟ می خوای تنهایی باهاش حرف بزنی ؟
امان از دست سارای دیوونه !
بهش میگم : نخیر باهاش کاری ندارم
سارا میگه : وا ! چرا ؟ شاید کار خاصی داشته باشه
این حرفای سارا ، بوی فتنه ای جدید می ده  
اما من تصمیم خودمو گرفتم باید حرفی بزنم که سارا خانوم برای همیشه در مورد آلمان رفتن من ساکت بشه ... همین طور که چنگال رو تو سالاد فرو می کنم میگم : بابا من تصمیم گرفتم آلمان نرم !
صدای عطسه های خفه ی مامان و بابا که با این حرف من غذا تو گلوشون پریده برای چند لحظه فضای اتاق رو به هم میریزه ...
می بینم همه حتی نازنین و سارا با چشمانی گرد و باز به من خیره شدن ... نکته ی جالبش اینجا بود که سارا چنگالش رو بجای فرو کردن توی ظرف سالاد ، روی میز فشار می داد !
سکوت عجیبی بود ... بابا با صدایی لرزان میگه : ممنونم دخترم که نصایح منو گوش کردی ، چشماش خیس اشکه ... بلند می شم . میرم طرف بابا دستام رو می زارم روی شانه های پهنش و می بوسمش . دستمال کاغذیم رو بهش می دم میگم : بابا دوستت دارم .
مامانم بلند میشه بغلم می کنه ، تو آغوشش فشارم می ده ، می گم مامان دوستت دارم
اونم می گه : من هم دوستت دارم عزیز دلم  .
نازنین جون مدام زیر لب می گه خدا رو شکر ...
سارای دیوونه میگه : چرا وقتی من خواستم برم آلمان اینجور واسم گریه نکردین ؟؟
به سارا می گم : راستی سارا آقای پناهی امروز صبح سراغتون رو از من می گرفت .
سارا که  صورتش سرخ شده میگه : گور پدرش!!! مرتیکه خجالتم نمی کشه!!
مامان و بابا هنوزم چشماشون مرطوبه . و فقط منو تماشا می کنن . در این لحظه گوشی سارا زنگ میزنه . بعد از چند لحظه سارا رو به مامان و بابا می کنه و میگه : زیادم خوشحال نباشین ، و در حالی که به من اشاره می کنه میگه : من آمار این خانوم خانوما رو دارم این خانوم به خاطر آقا میلاد نمی خواد بره آلمان ... امروز ظهر هم با هم برج میلاد ناهار کوفت کردن !
میگم : این حرفا چیه می زنی؟ چرا تهمت می زنی ؟ آره من امروز ناهار به اصرار آقا میلاد رفتم اونجا ، اما در مورد آلمان با هم صحبت نکردیم . تازه موقع غذا حداقل ده بار سراغ تو رو از من گرفت .
سارا دیگه منفجر شد !... همینطور که از روی صندلی به حالت قهر بلند می شد با فریاد گفت : گور پدر میلاد ... گور پدر پناهی ! گور پدر آلمان !! گور پدر برج میلاد !! و در اتاقش را محکم بست ! طوری که همه ی استکان های روی میز لرزید ! صدای فریاد هایش را می شنیدم که می گفت : خانوم خانوما با هرکی می گرده آخرش همه چیزو سر من خالی می کنه ...
 

نازنین جون با چهار لیوان شربت آلبالو اومد سر میز و گفت : امشب باید جشن بگیریم . شربت سارا رو برد پشت در اتاقش ، اما سارا در اتاقش رو باز نکرد . و فریاد می زد : اون شربت رو بدید به آقا میلاد و یا اصلا پستش کنید برای پناهی !.. آلمان ...
 
دلم برای سارا یه لحظه سوخت البته من هم نمکش رو زیاد کردم چون میلاد فقط یه بار سراغ سارا رو گرفت اما من گفتم ده بار ! تقصیر خودش بود ... من که نمی خواستم اذیتش کنم اما سارا منو لای منگنه قرار داده بود ... عذاب وجدان گرفتم رفتم به نازنین جون گفتم شربت رو بده من تا خودم برای سارا ببرم و رفتم در زدم و وارد اتاقش شدم ... سارا به پشت روی تختش خوابیده ... شربت رو می زارم روی میز کوچک آباژور کنار تختش و میشینم لب تختش و می گم سارا جون من اشتباه کردم منو ببخش ... میلاد تنها یه بار سراغت رو ازم گرفت
سارا صورتش رو بر نگرداند و با همان حالت گفت دیگه تمومش کن .
برای من این آقا تموم شده است .
گفتم سارا زندگی و زمان برای من هم خیلی با ارزشه دیگه نمی خوام وقتمو برای چیزهای کوچیک تلف کنم و سعی می کنم از حالا به بعد یه سپیده دیگه باشم .
سارا سرش رو برگرداند گفت حالت خوبه ؟
گفتم : چطور ؟
گفت : تو یا باشگاهی و یا پیش مامان ؟ میشه بگی تلف کردن وقت یعنی چی ؟
گفتم : خوب اون سپیده قبلی بود از حالا عوض میشم ...
و بلند شدم و ادامه دادم بزودی متوجه میشی و بهش شب بخیر گفتم .

 



بخش اول کتاب سپیده عشق : سرزمین رویاها

بخش دوم کتاب سپیده عشق : مسافری از هند

بخش سوم کتاب سپیده عشق : دیدار با بزرگان ایران

بخش چهارم کتاب سپیده عشق : خداحافظی با آرزوهای گذشته

بخش پنجم کتاب سپیده عشق : فلسفه

بخش ششم کتاب سپیده عشق : ونوس

بخش هفتم کتاب سپیده عشق : سپیده عشق

بخش هشتم کتاب سپیده عشق : من یک اُرُدیست هستم

بخش نهم کتاب سپیده عشق : دلباخته اش شدم !

بخش دهم کتاب سپیده عشق : تولد دوباره من !



نظرات (1)
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:55 ق.ظ
خوب کاش عاشقانه تر بود
امتیاز: 2 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد