X
تبلیغات
رایتل
رمان عاشقانه

بخش پنجم کتاب سپیده عشق : فلسفه

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:38 ق.ظ
بخش پنجم : فلسفه  



ساعت یازده و نیم شب است ... وارد اتاقم می شوم هنوز خبری از بزرگان ایران نیست . نازنین جون میاد می پرسه چیزی لازم ندارم ؟
می گم : نه همه چیز مرتبه .
امشب باید با برنامه جلو برم ، سررسیدم رو بر می دارم . می نویسم هدف من این است که فیلسوفی همانند بانو ورتا شوم . بعد با خودم می گم : حالا از کجا و چطوری ؟ یهو یه احساس جالب و امیدوار کننده پیدا می کنم . به خودم می گم : من خیلی خوشبختم . چون با هشت فیلسوف بزرگ تاریخ ایران می تونم صحبت کنم . باید از سخنان آن ها یادداشت بردارم تا بتونم در زندگی ازشون استفاده کنم این صحبت ها میتونه مسیر خوشبختی منو تعیین کنه . مسلما خیلی ها دوست دارند اندیشه های بزرگان ایران رو بدونند . من می تونم یه پنجره بشم پنجره ای برای شناخت بیشتر مسیر های کمال .
همراهم زنگ می زنه یعنی این موقع شب کی می تونه باشه ؟ وای باز این آقا کامرانه ، حتما باز هم می خواد متلک بگه
می گه : این عاشق هشتاد سال ات دائم زنگ میزنه و احوالت رو می پرسه فکر می کنه من تو خونه شما هستم و از همه چیز با خبرم . آخرین حرفش این بود که به بانو سپیده بگین به جمع فلاسفه خوش آمدید .
شوکه شدم . از آقا کامران تشکر می کنم و بای می گویم .
پیرمرد هندی از کجا فهمیده من چه تصمیمی گرفتم . این مساله رو که آقا کامران و خانواده ام هم نمی دونند اصلا کسی نمی دونه ،
برای بار چندم تو این چند روز شوکه شدم . به نظرم این آقا راجا حس قوی داره . شنیده بودم مرتاض های هندی دارای نیروی خارق العاده هستند .
 

صدای آهنگ دلنشین عجیبی به گوشم می رسه ... صدای تاری عجیب که رفته رفته همه ی فضای اتاق رو پر می کنه . فضای اتاق پر می شه از نور های رنگی . نور هایی که کم کم شکلی از واقعیت به خودشون می گیرند . و نمایی از بزرگان ایران و تک صندلی خالی من که مابین صندلی بانو ورتا و آرشیت دانا ست دیده می شه بانو ورتا در حال نواختن دو تاره . صبر می کنم تا نوازندگی بانو تموم بشه بعد جلو میرم و بلند می گم سلام همه بزرگان یک صدا می گن : درود
من هم می گم : درود
از فردا باید سعی کنم به جای کلمه سلام از درود استفاده کنم سخته اما باید این کار رو انجام بدم .
بانو ورتا دستم رو می گیره و کناره خودش می نشونه و می گه : سپیده زیبا امشب چه چیزی اندیشه ات را در فر کرده است ؟...
میگم : بانو ورتا من دوست دارم فیلسوف بشم درست مثل شما دانا و آگاه .
بانو ورتا خندید و لپم رو می بوسه و می گه :  شادم کردی مه رو .
خیام خردمند می گه : بین هدف پیشینت که نمایش زیبایی بود ، با آرمان امروزت که نمایش خردمندیست ، راهی بس درازست . آدمی در زمان زندگی خویش همواره رنگ به رنگ می شود . این دگرگونی برای رسیدن به آرمانی بزرگتر انجام میگردد .
همه به من خیره شده اند با چهره هایی مهربان و دوستداشتی
نادرشاه افشار قویترین آدم جمع هم می گه : این رنگ به رنگی خجسته است و خوشا بحال کسی که در جوانی بهترین ایده را برای شکوفایی توانایی های خویش می یابد و در آن پیش می رود . توانایی بدنی من زمانی که به زیور اندیشه ریش سفیدان و خردمندان آمیخت و پرورانده شد کار ساز گشت . نادر راستین زاده شد نادری که در پی شکوه دوباره سرزمین مادریمان ایران بوده و هست ! ...
میگم : ممنونم از راهنمایی تون ... منم سعی می کنم با استفاده از اندیشه های بزرگانی مثل شما برای رشد کشورم هر کاری می تونم انجام بدم .
هشت بزرگ نگاهی تحسین آمیز به من دارند . فکر می کنم برای اولین باره که تو عمرم میگم که می خوام کاری برای وطنم انجام بدم . همیشه همه چیز در جهت سعادت خودم و در نهایت خانواده ام بود اما الان چیزی می گم که خودم هم تا به حال بهش فکر نکرده بودم . شاید وقتی آرمان نادرشاه افشار رو شنیدم ناخودآگاه آن را تکرار کنم .
بزرگمهر بختگان رو به من میگه : جهان سرشار از برابری هاست زیبایی ها و زشتی ها ! همه چیز یکسان است . گاهی در درون زشتی ها و پلیدی ها و یا زیبایی ها و خوبرویی ها می توان نیرویی را دید که توانایی دگرگونی و بهزستی و بهسازی خود را داراست .
کوروش هخامنشی از جا برخواست و مانند گذشته که در حین سخن گفتن قدم می زد شروع به صحبت کرد : برای آنکه اندیشه ات فربه شود ، باید پرسشگری را در خود بپروری . چرا که ترک پرسش زمانی رخ می دهد که به پاسخ رسیده باشی . خردمند پرسشگری را هیچ گاه رها نمی کند مگر آن زمان که پاسخی درست یافته باشد.
حکیم ارد بزرگ هم می گه : آرمان پرارزشی را بر گزیده ای ، آرمان آدم ها گویای اندیشه و خرد آن هاست . آرمان آن گاه که همراه با عشق باشد نیرویی شگفت انگیز می یابد و آدمی بر سر آن جان را هم خواهد گذاشت .
آرشیت دانا میگه : آری آرمان بزرگ ، از خود گذشتگی می خواهد و همانگونه که ارد بزرگ گفت مرگ در راه آرمان نیز پذیرفتنیست .
استاد فردوسی هم می گه : بهترین ایام ، زندگی هر عاشق آرمان گرا ، زمانیست که در پی هدف می گذرد . از این روی گزینش درست آرمان نیاز به ریز بینی و جستجوی فراوان دارد آن گاه که آرمان پدیدار شد . شوریدگی و پایکوبی جاودانه ای پدیدار می گردد .
ورتای زیبا هم می گه : گاهی هدف و آرمان بزرگ ، ما را از زندگی همچون دیگران دور می کند . سپیده زیبا ، زندگی من با هدفم به هم آمیخت .
پرسیدم : یعنی به خاطر فیلسوف شدن زندگی تون رو از دست دادید مثل راهبه ها ؟
بانو ورتا خندید و گفت : نه ، عشق من جدای از هدف و آرمانم نبود . روان من شاد بود چون خرد را از کسی می آموختم  که عاشقانه دوستش داشتم و دارم !
کوروش هخامنشی خندید و گفت : و بیچاره آرشیت دانا که هیچگاه پی به این خواست نبرد .
آرشیت پیر خندید و گفت : من در چشمان زیبای ورتا... عشقی بی پایان را می دیدم عشقی که توان نابود کردن همه دوری ها را داشت ، از روزی که ورتا را دیدم تنهایی هایم به پایان رسید عشق ما در میان واژگان خردمندانه جاری بود و من هر چه را که می دانستم به او آموختم و از رشد و بالندگی او شاد می شدم یاد آن روزها هنوز هم مرا ، با همه پیری و گذشت زمان ، گرم و شاد می کند .
چند لحظه ای گذشته همه ساکتند ... خیلی جالبه من نمی دونستم ورتای زیبا عاشق آرشیت پیر بوده ... به نظرم این جریان خیلی رومانتیکه... از زیر چشم یواشکی نگاهی به ورتای مهربون می کنم . می بینم  به آرشیت دانا خیره شده . سرم رو بر می گردونم ، آرام به آرشیت دانا نگاه می کنم . می بینم او به دستان لرزانش که بر روی عصاست خیره شده ... مطمئنم الان داره به ورتا فکر می کنه ... یه لحظه به خودم می گم کاش من اینجا ننشسته بودم منظورم اینه که در  بین دو دلداده .... حس می کنم نباید بین این دو هیچ فاصله ای باشه ... هنوز بانو ورتا چشم از استادش بر نداشته ... همه ساکتند گویا همه دارن به رابطه خاص این دو فکر می کنند
هیچ کسی حرفی نمی زنه ... وای چه احساس زیبا و شورانگیزی
در پس نگاه ورتای زیباست ... صدای حزن انگیز و در عین حال عاشقانه سازی هندی از درون گلدان کنار پنجره شنیده میشه فکر کنم سیتار باشه ... ورتای عاشق رویش رو به طرف من می کنه و آرام و شمرده میگه : آه سپیده زیبا ، هیچ گاه از خواست دلاویزی و عشق بی پایان ما یاد نشده است اما آیا عشق را آرامگاهیست ؟
با صدایی لرزان و آهسته می گم : نه
دوباره چشمان درشت و زیبای ورتا خیره به صورت استاد شده آروم از جاش بلند میشه و می ره پشت صندلی استادش می ایسته هر دو دستاش رو می زاره روی شانه های استادش ، سر ظریفش رو پایین می یاره و گونه اش رو می زاره روی سر استادش و اشک می ریزه ... چشمان آرشیت پیر هم غرق اشک شده ...
در نوای سیتار هم می شه هق هق گریه را شنید . دیگه نمی تونم تحمل کنم و صدای ترکیدن بغض من هم در صدای نفس های اشک آلود ورتا گره می خوره ...
همین که چشم های پر از اشکم را پاک می کنم دیگر اثری از بزرگان ایران نیست .


ساعت دو و نیم بامداده بر روی تختم دراز می کشم و تمام فکرم معطوف عشق باشکوه بانو ورتاست...
هیچ وقت هیچ کس باور نمیکنه که من امشب با ورتای مهربون اشک ریختیم به یاد یک عشق جاودانه ما بین او و استادش ...
کاش من هم مثل او به چنین عشقی دست پیدا می کردم . راستش اینجاش کمی حسودیم شده حسودی به عشقی که نزدیک به دو هزار و سیصد سال ازش می گذره !...
زیر لب می گم : آه ای ورتا جون ،خوش بحالت که چنین حس رمانتیکی داری ...
حس می کنم یه نفر از پشت موهای سرم رو نوازش میده !
بر می گردم می بینم ورتای زیبا کنار تختم نشسته و جز او کسی نیست . این اولین باره که یکی از بزرگان رو تنها می بینم که پیشم اومده ... چشمای بانو ورتا هنوز مرطوب اشکه .
بهش گفتم من امشب درس بزرگی گرفتم و اون این است که برای کسب دانش و خرد باید عاشق بود . و با کمی مکث ادامه می دهم راستی بانو ورتا اگر عشقی ما بین شما و آرشیت دانا نبود آیا باز هم شما می شدین بانو ورتا ؟ منظورم اینکه بزرگترین فیلسوف زن ایران باستان ؟
دستاش دیگر حرکت نمی کنن ، از لب تخت بلند میشه دستاش رو باز می کنه و در حالی که آهنگی غریب و پر کشش شنیده میشه شروع به رقصیدن می کنه رقصی فوق العاده زیبا برای اولین بار موهای بانو رو می بینم موهایی که تا پشت زانوهاش هستند بلند میشم میام کنار پنجره می ایستم بانو ورتا میاد دستامو می گیره و از من می خواد خودمو در احساسم رها کنم ... و من هم ... آه تمام بدنم خیس عرق شده اما درونم شعله وره و احساس سر مستی خاصی می کنم ... احساسی که تا به امروز تجربه نکرده بودم ... ورتای مهربون دستمو دوباره می گیره و از من می خواد بر روی صندلی بنشینیم . بهم میگه : سپیده زیبا آیا تا به امروز در این ساعت رقصیده ایی ... میگم : الان نیمه شبه و من همیشه این موقع خواب خوابم .
میگه : من هم تا پیش از دیدار آرشیت دانا همچون تو بودم اما از آن هنگام ، دچار چنان سرمستی شدم که همکنون پس از هزاران سال ، همچنان مرا به جوشش و پایکوبی وادار می کند . در پاسخ به پرسش ات که پرسیدی "اگر عشقی ما بین شما و آرشیت دانا نبود آیا باز هم شما می شدین بانو ورتا ؟ " باید بگویم اگر عشق میان ما نبود براستی من هم یکی از دهها شاگرد گمنام آرشیت دانا می شدم .
میگم : من هیچ وقت این قدر نرقصیده بودم .
بانو میگه : از آن زمان که در عشق باشکوه خویش ، شناور شوی دیگر بر زمین نخواهی نشست ، همه چیزت می شود پایکوبی درکنار عشق و یا به یاد او ...
میگم : یعنی میشه ؟ منو می بوسه و میگه : بزودی ...
 

ساعت نه و نیم صبح است ، شادی جون به همراهم زنگ زده میگه : پس چرا امروز باشگاه نیومدی ؟ از صدای خواب آلودم می فهمه خواب بودم میگه : معتادها هم تا این ساعت صبح نمی خوابن تنبل ! زودتر بیا که امروز چند میهمان از سفارت خونه ها داریم .
اوه حالا فهمیدم شادی هر وقت که زنان سفیر سفرا میان باشگاهش برای پرستیژ باشگاهش هم که شده از من می خواد حتما اون روز خاص باشگاه باشم .
امروز هم یکی از اون روزهاست . یه ماه پیش سفیری که خودش هم خانوم بود اصرار داشت برم کشور اونها !
می گفت حیف شماست که اینجا باشی و از این حرفا ...
آخرش وقتی دید من هوای رفتن به آلمان تو سرم هست گفت : اشکالی نداره برو آلمان ، اما به عنوان تبعه کشور ما ! و پیشنهادات آنچنانی مالی می داد بیچاره نمی دونست من اگر روی هر چیزی نقطه ضعف داشته باشم روی مسائل مالی اصلا حساسیتی ندارم چون همیشه در بهترین شکل ممکن تامین بوده ام .
نازنین جون صبحانه ام رو میاره و شروع می کنه به مرتب کردن اتاقم .
 
نازنین جون ازم می پرسه عزیزیم این راسته که به خاطر میلاد نمی ری آلمان ؟
میگم : تو دیگه چرا نازنین جون ؟ نه ... من چکار دارم به میلاد
میگه : نمی دونم میلاد از چه کانالی فهمیده نمی ری آلمان از صبح ده بار اومده در خونه دنبالت !

وای حتما باز این نازنین خبرکشی کرده !
میگم : نازنین من با میلاد کاری ندارم ، اومد در خونه بهش بگو سپیده نیست .
میگه : خوب ماشینت رو که می بینه
میگم : نازنین جون از میلاد دیگه چیزی نگو
کمی فکر می کنم و ادامه میدم : میلاد باید دنبال یه دختر بیکار باشه تا وقتش رو با اون بگذرونه ، من بیکار نیستم و نمی خوام با آدمی مثل اون عمرم رو هدر بدم .
نازنین که خجل شده می گه : چشم  ، اما میلاد تا آخر عمرش دختری مثل سپیده پیدا نمی کنه ...
میگم : باز منو لوس کردی خوشگلم و نازنین جون می خنده
نازنین خیلی مهربونه ، خیلی ها می گن آدمهای چاق مهربون هستند فکر می کنم این موضوع در مورد نازنین هم صادق باشه چون وزنش از 130 گذشته ... هر چند به نظر من با این وزن و حال باز هم خیلی خوشگله ، تپول مپلی با لپ های گل انداخته و دستانی نرم که وقتی نوازشم می کنه کلی لذت می برم .
شادی دوباه زنگ می زنه، بلند میشم و به سوی باشگاه راه می افتم...

از پارکینک که بیرون میام میلاد رو می بینم که پشت رل ماشینشه و بهم چراغ میده پامو می زارم روی گاز و به سرعت ازش دور میشم مدام زنگ می زنه به همراهم آخرش مجبور می شم گوشی رو وصل کنم میگم : آقا میلاد مزاحم نشو من خیلی کار دارم .
میگه : ممنون که به خاطر من و عشقمون رفتن به آلمان رو کنسل کردی .
با حالتی مسخره آمیز میگم : حالت خوبه ؟ این جریان چه ربطی به تو داره ؟
میگه باز مثل همیشه انکار می کنی ! اما من می دونم توی قلب کوچیکت همه چیز به میلاد ختم می شه
دیگه عصبانی میشم و بهش می گم آقا میلاد حد خودت رو حفظ کن و مزاحم نشو من هیچ وابستگی عاطفی به تو ندارم .
میگه غصه نخور کارهای معافیت سربازیم درست بشه با هم می ریم اروپا
وای این پسر جدی جدی دیونه اس! گوشی رو قطع می کنم ...

 
وارد پارکینگ باشگاه میشم . شادی که منو می بینه بوسم میکنه و میگه عزیزم سعی کن شبها زودتر بخوابی چون بی خوابی و شب بیداری چاقت می کنه ها ...باید مواظب باشی رو فورم بودن برای تو خیلی مهمه
میگم شادی جون باید باهات حرف بزنم . می خوام بهش بگم سفر آلمان کنسل شده اما اون اجازه نمیده و میگه : بعدا با هم حرف می زنیم فعلا برو رختکن زودتر لباس هات رو عوض کن و بیا
گوشیم رو ویبره است . میلاد خان همچنان زنگ می زنه ! جالبه که خسته هم نمیشه ...
میهمان های شادی جون رفته اند و من مثل همیشه بعد از تمرین بر روی صندلی همیشگیم نشسته ام و آب میوه می خورم ساعت نزدیک دوازده است . شادی جون میاد نزدیکم و می پرسه چیزی می خواستی به من بگی ؟
میگم : آره شادی جون ، حقیقتش من از خیر رفتن به آلمان دیگه گذشته ام و رفتنم کنسل شد ...
به من خیره میشه ، اینگار شوکه شده چشاش گرد شده صندلی رو جلو می کشه و میگه شوخی می کنی ؟
میگم : نه
میگه : شوخی می کنی سپیده ؟
میگم : نه
میگه : وای ، پس اون همه زحمت ... این همه تلاش چی میشه هان ؟!
میگم : توضیحش سخته ... این طوری بهتر شد چون دیگه دلم برات تنگ نمیشه فکرش رو بکن اگر من می رفتم ، سپیده جون دیگه ایی نداری ها و می خندم
میگه : دیونه من به خاطر خودت نگران بودم نه باشگاه ... من دوست داشتم تو رو تو اوج ببینم ...
میگم : الان هم تو اوجم . اینطور نیست ؟
می خنده و میگه : زده به سرت .... آره دیونه شدی سپیده ...
می بوسمش و میرم طرف رختکن ، شادی جون تو همون حالت هاج و واج مونده و به صندلی که من روش نشسته بودم خیره شده ...


نزدیک ساعت یک است که به موسسه می رسم مامان بهم میگه آقا کامران سراغت رو می گرفت .
هنوز  حرف مامان تموم نشده که آقا کامران وارد اتاق میشه و میگه : سپیده شنیدم نمی ری آلمان ...درسته ؟
میگم : آره
میگه : عجب خوب این خیلی خوبه پس از حالا هر روز میایی اینجا پیش مامان اینا ...
میگم : مامان اینا یعنی چی ؟
با خنده میگه : مامانت و ماها دیگه
میگم : نخیر من کارهای زیادی دارم .

 


بخش اول کتاب سپیده عشق : سرزمین رویاها

بخش دوم کتاب سپیده عشق : مسافری از هند

بخش سوم کتاب سپیده عشق : دیدار با بزرگان ایران

بخش چهارم کتاب سپیده عشق : خداحافظی با آرزوهای گذشته

بخش پنجم کتاب سپیده عشق : فلسفه

بخش ششم کتاب سپیده عشق : ونوس

بخش هفتم کتاب سپیده عشق : سپیده عشق

بخش هشتم کتاب سپیده عشق : من یک اُرُدیست هستم

بخش نهم کتاب سپیده عشق : دلباخته اش شدم !

بخش دهم کتاب سپیده عشق : تولد دوباره من !


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد