X
تبلیغات
رایتل
رمان عاشقانه

بخش هشتم کتاب سپیده عشق : من یک اُرُدیست هستم

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:42 ق.ظ
بخش هشتم : من یک اُرُدیست هستم



امروز تصمیم دارم تا می تونم در مورد حکمت اردیسم مطالعه و تحقیق کنم ... می شینم پای نت و پنجره گوگل رو باز می کنم و سرچ می کنم . هزاران سایت به اشکال گوناگون در مورد اردیسم نوشته اند ، اردیست ها هم به شرح عقاید خودشون پرداخته اند .
وای اینجا رو ببین عکس دو اسب سرخ رنگ دیده میشه ... یاد خاطره بزرگمهر افتادم .
چند وبلاگ می بینم که به شکل گروهی توسط چندین اردیست اداره می شوند و در آنها ده ها مقاله در مورد فلسفه اردیسم وجود داره در فیس بوک و سایت اجتماعی کلوپ هم گروه های اردیست فعالیت می کنند .
اغلب اردیستها پسران و دختران با کلاسی هستند که دوست دارن فعالیت اجتماعی مثبتی داشته باشند .
در یه سایت نوشته فرق اردیسم با دیگر مکاتب فلسفی در این است که این فلسفه مخاطب خود را به حرکت و ارزش نهادن به زندگی جمعی و شادی ترغیب می کنه بسیاری از هواداران اردیسم کسانی هستند که معتقدند شادی در زندگیشون کمرنگ بوده است ...


ساعت ده صبحه ، نازنین جون برام شربت می یاره ... کلی مطلب در مورد فلسفه اردیسم کپی گرفته ام . می خوام از جام بلند شم که ونوس زنگ می زنه می گه : سپیده خانم فیلسوف تشریف دارن ؟
میگم : بله شما ؟!
میگه : بهش بگین ونوس می خواد وقت بگیره بیاد دیدنتون
میگم : سپیده خانم وقت ندارن ... می خواهید بزارم شما رو تو نوبت سال دیگه ایشون رو ببینید
میگه : اینم خوبه
میگم : خوب سال دیگه اردیبهشت زنگ بزنید تا زمان دقیق مراجعه رو بهتون بگم .
میگه : ممنون و می زنه زیر خنده
می گم : ونوس جون از صبح تو نت داشتم در مورد اردیسم تحقیق می کردم
میگه : خوب به کجا رسیدی ؟
میگم : حس می کنم یه جورایی دارم عاشق می شم ؟
میگه : اتفاقا الان دارم می رم خونه یکی از اردیستها که تازه از فرانسه اومده بهم زنگ زد گویا کتابهایی تهیه کرده  به زبان فرانسه که در مورد ارد بزرگ و اردیسم هست . می خوام الان برم دیدنش براش دو پوستر بزرگ از ارد بزرگ می برم ...
میگم : به من هم از پوسترهای ارد بزرگ میدی ؟
میگه : باشه جمعه بعد از ظهر برات میارم ....
میگم : من تا اون موقع طاقت ندارم میشه امروز بهم بدی
میگه : اتفاقا خونه دوستم هم زعفرانیه است . گوش بزنگ باش رسیدم در خونه زنگ می زنم بیا بیرون تا پوسترها رو بهت بدم ... میگم : کاش وقت داشتی امروز هم با هم حرف بزنیم ...
میگه : من هم خیلی دوست داشتم ...
گوشی رو که قطع می کنم می بینم نازنین جون میاد تو اتاقم میگه : میلاد پشت در حیاط هست می خواد شما رو ببینه ...
میگم : اون که رفته بود شمال !
میگه : نمی دونم !... چی بگم
به نازنین جون می گم : ردش کن الان دوستم میاد در حیاط نمی خوام میلاد این اطراف باشه ...
باید آماده بشم بعد از دیدن ونوس باید یه سری هم باشگاه بزنم
میرم جلوی کمد لباسهام ، دوست دارم لباسم قرمز باشه اما اصلا لباس خوب سرخی ندارم .
در سررسیدم می نویسم لباس سرخ ... نباید فراموش کنم ... حتما باید فردا چند لباس سرخ بخرم ...
صدای موبایلم بلند میشه وای ونوسه یه شال میندازم سرم و میام تو حیاط و در حیاط رو باز می کنم ونوس تو ماشینشه ، از ماشین پیاده میشه روبوسی می کنیم و دو پوستر رو که داخل دو لوله پلاستیکی  مخصوص قرار داده شده رو به من میده و میگه : من دیرم شده و باید زود برم و از من جدا میشه ... وای میلاد داره میاد طرفم ... میام تو خونه و در رو می بندم ... آخه لباسهام اصلا مناسب نیست و در ضمن من حوصله و وقت سر و کله زدن با آدم بیکاری مثل اونو ندارم ...
میلاد داد میزنه : سپیده سپیده در رو باز کن می خوام باهات حرف بزنم ...
چیزی نمیگم و میام داخل ساختمان .
نازنین پای آیفون هست و با میلاد حرف می زنه بهش میگه : سپیده خانوم حالش خوب نیست مزاحم نشو ... اما گویا میلاد از رو نمی ره .
زنگ می زنم به بابا
میگم : بابا به این آقای اسفندیاری بگو جلوی این پسرشو بگیره ... از صبح تا شب در خونه مزاحم منه ، الان نمی تونم برم بیرون ... چون این آقا بیرون در داره کشیک منو می کشه ... بابا میگه : آروم باش دخترم الان درستش می کنم ...
چند دقیقه نمی گذره که می بینم اس ام اس میلاد اومد ... نوشته : عزیزم ناراحت نشو ... هر موقع حالت خوب شد بگو تا با هم بریم بیرون ...
واقعا که پر رویه ... بابا زنگ زد و گفت : اسفندیاری به پسرش گفته بره پی کارش ... اگر باز هم مزاحم شد خبرم کن
میگم : چشم بابا
نازنین جون که شاهد ماجراست میاد جلو و میگه : تا به امروز اینجوری ندیده بودمت
خیلی خوب شد حساب این پسر پررو رو گذاشتی کف دستش ، راستش من همیشه با خودم می گفتم چرا سپیده اینطوری با این آدم برخورد نمی کنه
گفتم : از حالا بخواد مزاحم بشه باهاش بدجوری برخورد می کنم ... قبلا هم بهش گفته بودم اما حرف آدم تو سرش نمی ره که ...
نازنین جون میگه : اینها چیه تو دستت
میگم : پوستره
میگه : میشه ببینم ...
منم میگم : خودم هم هنوز ندیدم
پوستر اول عکسی فوق العاده زیبا از حکیم ارد بزرگ و پوستر دوم عکس سه دختر اردیست هست که پوستر ارد بزرگ تو دستشونه
پایین پوستر هم به انگلیسی چند خط نوشته شده بالای تصویر هم به رنگ سرخ نوشته شده ORODISM
نازنین جون میگه : ارد بزرگ کیه ؟
میگم : فیلسوفه
میگه : اردیسم چیه ؟
میگم : فلسفه ایی است که او مطرح کرده و عاشقان زیادی داره ...
میگه : خوب تو این ها رو برای چی گرفتی ؟
با طنازی میگم : آخه منم یه جورایی اردیسم رو دوست دارم
نازنین در حالی که سعی می کنه خنده خودشو پنهان کنه میگه : پس عاشق شدی !
می خندم و آرام می گم : شاید ... یه حس عجیبی دارم !... این پوسترها رو می خوام بزنم به دیوار اتاقم
می خنده و می گه : اولش همیشه یه احساس عجیبه و می خنده و ادامه میده : وای عشق و عاشقی ...
حرفشو قطع می کنم و می گم : نازنین جون به حمید برادرت بگو هر دوی این پوسترها رو برام قاب کنه
میگه : حتما
میگم : الان زنگ بزن می خوام تا شب آماده بشن
می خنده و می گه : واقعا عاشق شدی ها ...
میگم : جان نازنین !
میگه : چشم و زنگ میزنه به برادر کوچیکش
حمید که شانزده سالشه ، گاهی میاد تو کارهای خونه و خرید به نازنین و ما کمک می کنه ...
نازنین جون میگه : حمید الان میاد
میگم : این تراول رو بهش بده ، من دیگه باید برم راستی نازنین جون میشه خواهشی ازت بکنم ؟!
اون هم که حدس زده من ازش چی می خوام میگه : خیالت راحت عزیزم من به کسی از عشقت نمی گم
می بوسمش و میرم اتاقم تا لباس بیرون رو بپوشم ...


ساعت1 بعد از ظهر به مامان و سارا ملحق میشم . به ونوس زنگ می زنم میگم : نمیای تور پیش ما ؟
میگه : رفته فرودگاه استقبال باباش
نمی دونم چرا دوست دارم با ونوس بیشتر باشم ... می خوام در مورد ارد بزرگ باهاش حرف بزنم
سارا با طعنه می گه : من دوستام رو گذاشتم کنار اما بعضیها شروع کردن به رفیق بازی !
منم میگم : ونوس از هوا تا زمین با مریم خانوم متفاوته
مامان میگه :  به هم کاری نداشته باشین
آقا کامران وارد میشه و میاد نزدیکم و یواش بهم میگه : عاشق هشتاد ساله ات دیگه زنگ نمی زنه ...به نظرم آخر روی دست مامانت باد می کنی و پیر دختر میشی ... و می زنه زیر خنده
میگم : آقا کامران !
آقا کامران میگه : من تسلیمم ببخشید و به سارا میگه : امروز با وجود شما همه کارها خیلی زود به نتیجه رسید . کاش همیشه تشریف می آوردید اینجا !
مامان میگه : ساراجون از این به بعد همیشه تشریف میارن برای کمک به مامانشون !!...
آقا کامران هم میگه : به به ... عالیه ... و کاغذاشو می زاره روی میزه مامان و خارج میشه ، ما هم میریم طرف رستوران


گارسون فضول میاد سر میز ، مامان بهش سفارش غذا میده ، اما او در تمام مدت به من نگاه می کنه وقتی از میز دور میشه به مامان میگم : مامان به این پسره یه چیزی بگین و گرنه دیگه این جا نمیام
مامان سرشو بر می گردونه می بینه پسره از راه دور هم داره به من نگاه می کنه !
مامان میگه : باشه دخترم خودم بعدا بهش تذکر می دم ... نباید این رفتار رو داشته باشه
پناهی زنگ می زنه : بهش می گم آقای پناهی من از آمدن به آلمان منصرف شده ام
و اون همش از هزینه هایی که کرده صحبت می کنه
منم بهش میگم : صورت حساب کل هزینه هایی که کرده اید رو بفرستین تا پرداخت کنیم .
مامان و سارا با چشمهای گرد شاهد برخورد محکم و قاطع من هستند .
غذا سر میز میاد .میلاد پشت خطه !
وای این آدم ، منو دیونه کرده !! ... اول قطع می کنم اما دوباره زنگ می زنه !
گوشی رو وصل می کنم و قبل از آنکه میلاد با زبون چربش با روحیه ام بازی کنه بهش میگم : آقا میلاد مزاحم من نشو به هیچ وجه حاضر نیستم وقتمو باهات تلف کنم !
وقتی دارم قطع می کنم می شنوم که مدام می گه : چرا به پدرت گفتی ؟...
اما من قطع می کنم تا صداشو دیگه نشنوم .
قاشق و چنگال رو بر میدارم می بینم مامان و سارا با دهان باز دارن منو نگاه می کنند .
سارا با بهت میگه : سپیده امروز چرا اینطوری شدی ؟ شمشیر رو از رو بستی ها...
مامان می خنده و میگه : سپیده دقیقا مثل زمان نوجوانی خودمه
سارا و میگه : نوجوان ... و می خنده
مامان به سارا می گه : اگه تو از اون اول یه برخورد اینجوری با میلاد می کردی من این قدر قلبم درد نمی گرفت و فشار خون پیدا نمی کردم .
سارا دیگه : ساکت میشه ...
آخر های غذامونه ، سرم رو که بالا می آورم می بینم مامان داره به گارسون که چهار چشمی داره منو ورنداز می کنه نگاه می کنه .
مامان از سر میز بلند میشه و میره طرفش ... و بعد از صحبتی کوتاه بر می گرده .
سارا بهش میگه : مامان چی شده ؟ چرا رفتی پیش اون گارسونه
مامان می خنده و نگاهی به من و سارا می کنه و میگه : هیچی ... چیزی نیست غذاتون رو بخورین ... و به من چشمک میزنه ...
اون گارسون نمیدونم کجا رفته ... هر کجا که هست من دیگه نمی بینمش  . آخیش امیدوارم برای همیشه از دستش خلاص شده باشم .
نازنین جون زنگ زده : میپرسه قاب پوستر ها چه رنگی باشه ؟
میگم  : رنگ قاب ها سرخ باشه ...گوشی رو که قطع می کنم یه دختر و پسر سرخ پوش وارد رستوران میشن ، کنار پنجره می نشینند وسوسه میشم برم باهاشون در مورد اردیسم صحبت کنم اما مامان و سارا اینجا هستند و نمیشه ...
بعد از نهار مامان و سارا رو می رسونم تور و ازشون جدا میشم . هر چند سارا گیر داده بود برم موسسه اما من گفتم : فرصت ندارم باید مطالعه کنم . سارا هم گفت : معلوم هست تو چِت شده ؟


خونه می یام ، کتاب سرخ رو بر میدارم و شروع می کنم به مطالعه
پندهای ارد بزرگ آنقدر به دلم می شینه که حس می کنم برهوت درونم داره سبز میشه ، وقتی در فرگرد عشق می خونم :

" عشق همچون توفان ، سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . "
و یا این جمله زیبا که به وضعیت حال من شبیهه :
" عشقی که آدمی را به گوشه نشینی وادار کند ارزشی ندارد عشق باید توان پرتاب انسان به سوی هدفهای راستین را داشته باشد . "

کتاب را می بندم و بر روی تخت دراز می کشم ... یاد حرف های بزرگمهر بختگان افتادم ... در آن خاطره بزرگمهر خودش رو معرفی نکرد چرا ؟ ... اون پیر زن چه معنایی می ده ؟ ... چرا من شب اونجا رفته بودم ؟... از همه مهمتر ارد بزرگ از کجا فهمیده بود من در خانه بزرگمهر هستم ؟! ... و چرا میگه سپیده اینجاست ؟... از کجا می دونست من اونجا هستم ؟ ... چرا وقتی بزرگمهر این خاطره رو گفت ارد بزرگ سکوت کرد ؟ ... چرا من از ارد بزرگ نپرسیدم ؟ ... چرا ارد بزرگ به دل تاریخ آمده بود ، آنهم بدنبال من ؟... مگه من چه ویژگی داشتم که حاضر شد اون شب بیاد ؟... چرا من این خاطره بزرگمهر رو بیاد ندارم ؟

نازنین جون آرام در رو باز می کنه میگه : خوابی یا بیدار ؟
میگم : بیا تو
بهمراه خودش دو تابلوی قاب شده رو آورده
وای که چقدر زیبا شدن
ازش می گیرم و دو تابلوی منظره اتاقم رو بر می دارم و این دو پوستر رو بدیوار می زنم
به نازنین جون میگم : این دو تابلوی منظره رو بده برای حمید و از طرف من ازش تشکر کن
تشکر می کنه و می ره بیرون
دوباره روی تخت دراز می کشم و به چهره ارد بزرگ خیره می شم ... حس می کنم این مرد رو قرنهاست که می شناسم ... حس می کنم او یه تکیه گاه بزرگه .. غرق صورت اونم که خوابم می بره
خواب می بینم با یه دسته گل رفتم عیادت ... بیمارستان شلوغ و پر ازدهام است بعد از گذشتن از راهروهای طویل به اتاق بزرگی می رسم که تنها یک تخت در وسطشه ، از دور می بینم کنار تخت ، حکیم ارد بزرگ ایستاده ، او تا منو می بینه غیب می شه ... نزدیک میشم روی تخت ونوس خوابیده ... می شینم کنارش و دستش رو می گیرم ونوس بیدار میشه ... چشاش پر اشکه ... میگه داشتم خواب ارد بزرگ رو می دیدم کاش بیدارم نمی کردی ... بهش میگم : ارد بزرگ همین الان اینجا کنار تخت بود ... ونوس با خوشحالی از تختش میاد پایین و میگه : حکیم بزرگ اینجا ...

از خواب می پرم ...

چشام رو که باز می کنم پوستر ارد بزرگ رو می بینم ... اینگار عکس با من حرف می زنه ... حس خوبی دارم ... احساس آرامش خاصی دارم ... آروم می شم ... و دوباره در خواب غرق میشم ...


ساعت ده شبه ، سارا امشب موقع شام هم خیلی گیج بود خیلی خسته شده ، دیگه به من هم طعنه نزد ! کاری هم بهم نداشت ! اون که رفت اتاق خوابش ، گوشی همراهش روی میز مدام می لرزید نگاه می کنم می بینم مریم دوستش پشت خطه
به مامان می گم : گوشی رو به سارا بدم ؟
مامان میگه : نه ... بزار رابطه این دو تا کمتر بشه
میگم : درسته مامان
بابا میگه : امشب به آقای اسفندیاری گفتم پیگیر کتابخونه اتاقت باشه
از بابا تشکر می کنم و می گم : بابا این آقای پناهی امروز شاکی بود می گفت : کلی خرج کرده
بابا میگه : باشه لیست هزینه ها رو بده تا به حسابش واریز کنیم .
تشکر می کنم ، بابا و مامان رو می بوسم و میام اتاقم .

 



بخش اول کتاب سپیده عشق : سرزمین رویاها

بخش دوم کتاب سپیده عشق : مسافری از هند

بخش سوم کتاب سپیده عشق : دیدار با بزرگان ایران

بخش چهارم کتاب سپیده عشق : خداحافظی با آرزوهای گذشته

بخش پنجم کتاب سپیده عشق : فلسفه

بخش ششم کتاب سپیده عشق : ونوس

بخش هفتم کتاب سپیده عشق : سپیده عشق

بخش هشتم کتاب سپیده عشق : من یک اُرُدیست هستم

بخش نهم کتاب سپیده عشق : دلباخته اش شدم !

بخش دهم کتاب سپیده عشق : تولد دوباره من !


نظرات (1)
سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:05 ق.ظ
واقعا گیجم لطفا به من بگید نویسنده این کتاب کیه
پاسخ:
نویسنده کتاب : سپیده صادقی
امتیاز: 2 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد