X
تبلیغات
رایتل
رمان عاشقانه

بخش اول کتاب سپیده عشق : سرزمین رویاها

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:28 ق.ظ


 
http://tradea.org/uploads/o/orodism/1580.jpeg
سپیده عشق


نوشته : سپیده صادقی
تقدیم به همه اُرُدیست های جهان

نام رمان : سپیده عشق
نوشته : سپیده صادقی
تاریخ نگارش : 1389
تاریخ انتشار : فروردین  1390
نشر اینترنتی گیرا نت





بخش اول : سرزمین رویاها



" امسال همانند سال پیش زیباترین ملکه زیبایی و دختر شایسته سال اروپا بانویی روس است ، او دختریست مجرد ، که یکی از خواستگاران همیشگی اش ولادیمیر پوتین بوده است "
وای تو رو خدا ببینش ، این هم شد زیبا ! کجاش زیباست؟! . این شبکه ماهواره ای سال دیگه باید با من مصاحبه کنه ، تلویزیون رو خاموش می کنم .
الان دو ماهه ، هیجده ساله شده ام ، باید سال دیگه ملکه زیبایی این مسابقات باشم .
با وکیلم در برلین تماس می گیرم ... آقای پناهی وکیل سابق اقامت خواهرم سارا در آلمان و در حال حاضر  وکیل مهاجرت من است . تا به امروز از نزدیک ندیدمش اما از وقتی فهمیده من قصد مهاجرت به اروپا و آلمان رو دارم تمام سعی و تلاشش رو بکار گرفته تا این کار انجام بشه .
گوشی رو جواب میده و میگه : نتایج مسابقات رو دیدید ؟
میگم  : آره
میگه : اگر امسال اینجا بودید شما ملکه زیبایی اروپا می شدید .
میگم : سال بعد حتما خواهم شد
مکثی می کنه و شمرده و با تاکید میگه : سپیده جان،شما اول بیا اروپا...بقیه اش با من !
میگم : شما پیگیر باشید مسائل قانونی شرکت در مسابقات را هم پیگیری کنید ، تا آمدنم بی نتیجه نباشه من قصد ندارم مثل سارا بعد از چند وقت اقامت برگردم ایران سر خونه اول !
با این یادآوری به آقای پناهی می فهمونم که سابقه خوبی پیش خانواده ما نداره خودش موضوع حرف رو عوض می کنه و میگه : راستی...سارا خانم ، چی کار می کنه ؟
با لحنی تاسف آمیز می گم : سارا دنباله دوستاشه ، دانشگاه رو هم ول کرده
با زرنگی که شایسته آدمهای نالایق هست میگه : آهان...به سارا گفتم  آلمان بمون
دیگه نمی خوام باهاش ادامه بدم و بهش میگم :  آقای پناهی، بعداً باهاتون مفصٌل حرف میزنم، الان می خوام برم باشگاه
پناهی مثل کارشناس های آنچنانی میگه : سپیده جان ، هر باشگاه و هر استاد و هر غذایی برای ملکه زیبایی مناسب نیست ... سعی خودتو بکن زودتر بیای آلمان ... الان که دیگه مشکل سنٌی ات هم حل شده ؟
کوتاه میگم : آره دیگه مشکلی ندارم ... تا بعد ... بای

امروز اول باید برم باشگاه پیش شادی اینا بعدش هم نزدیکای ظهر برم موسسه مامانم
ببینم کلید ماشین کجاست ؟ آهان ... آره ... گذاشتمش روی میز کامپیوترم ... به طرف در میرم . در سرسرای ورودی میلاد پسر پیشکار بابام ، آقای اسفندیاری رو می بینم ازش متنفرم ... ایشش ... پسره جلف پررٌو !
از وقتی سارا باهاش بهم زده گیر داده به من ... از در زیر زمین می رم پارکینگ ... سوار ماشین ام می شم ... و دکمه کنترل در پارکینگ رو می زنم ،
میلاد که فهمیده دارم میرم بیرون نزدیک در پارکینگ شده و با لحنی بلند و زشت میگه : خوش بگذره سپیده خانم !
چیزی بهش نمی گم ، اصلاً بهش نگاه نمی کنم .


ساعت یک ربع به دوازده ست . حسابی خسته م ... شادی امروز خیلی سخت گرفت. به من میگه : ملکه ! گاهی هم سوگلی باشگاه... امروز میگفت : اگه تنبلی کنم کمر باریکم شکل و شمایلش رو از دست می ده ... میگه : بدنت باید همیشه رو فورم باشه

مامانم یک مؤسسه گردشگری داره که تور مسافرتی به خارج از کشور و داخل ایران رو سازماندهی می کنه . ساعت دوازده می رسم پیش مامانم .
ای وای باز این آقا کامران پیش مامانه ..،کامران جمشیدی رئیس گروه مترجمین مؤسسه است . هر وقت منو می بینه دائم میگه : چرا کلاس های زبان انگلیسی رو ول کردی چرا عصر ها نمیای کلاس های زبان ؟ و ...
به مامان و آقا کامران سلام می کنم .
مامان بوسم می کنه و میگه : عزیزم جایی نری با هم بریم پارت طلایی...
پارت طلایی رستوران مورد علاقه مامانه و به موسسه خیلی نزدیکه ...
آقا کامران به من میگه : سپیده یه استاد از انگلیس آوردیم برای بهتر شدن مکالمه بهترین شاگردان موسسه ، ده روز بعد از ظهرها بین ساعت شش تا هشت ، حتما بیا !
میگم : نه ممنونم نمی تونم بیام ! اگر برای زبان آلمانی بود خبرم کنید تا بیام .
میخنده و میگه : دختر بد .
دوست ندارم کسی به من طعنه بزنه اما خوب آقا کامران از کودکیم استاد زبان انگلیسی من بوده و گاهی یادش میره من بزرگ شده ام .
شماره بابا رو می بینم رو صفحه گوشیم .
بابا میگه امشب دیر میاد ، ازم می خواد که مواظب مامان باشم زیاد جوش نزنه فشارش می ره بالا خطرناکه .
خیلی از شب ها  بابا گرفتار اعضای پر حرف هیئت مدیره بانکه ، برای همین از من میخواد مواظب مامان باشم بابا میدونه که من مثل سارا سر به هوا نیستم .
راستش مامان سر جریان سارا و میلاد خیلی عذاب کشید آخه یه شب آقا میلاد ، سارا رو برده بود پارتی دوستش !
اون شب اینگار آسمان و زمین خراب شد رو سر مامان
فشارش حسابی رفت بالا ، قیامتی شد .
از اون به بعد رابطه سارا با میلاد سرد شد ، اما حال مامان خوب نشد ، هنوز هم گاهی حالش بد میشه و برای همینه که بابا نگرانشه .
حالا این میلاد بی شرم ، گیر داده به من ، نمی تونم تحملش کنم ، همین روزهاست که سر دمش رو حسابی بچینم .
توی فکرم که صدای مامان منو به خودم میاره ، مامان میگه : از گرسنگی دارم می میرم . تو راهروی اصلی موسسه آقا کامران رو می بینم که با یه پیرمرد ریش بلند لاغر اندام حرف میزنه ، فکر می کنم پیرمرد هندی باشه ، شاید هم پاکستانی ! چون صورتش سبزه است .



امروز رستوران خلوت تره ، بازم گارسون فضول ، حمیدرضا تا منو می بینه می پره سر میز ما ، وای گاهی مثل جن ظاهر میشه این رستوران ده تا گارسون داره اما این آقا مدام گیر داده به ما .
پارسال که برای اولین بار با مامان  اومدم اینجا ، لای هدیه فانتزی رستوران ، شماره گوشی همراهش رو نوشته بود و پایینش هم گفته بود منتظر شنیدن صدای زیباترین دختری که تا به حال دیدمش هستم .


ساعت 9 شب شده اما هنوز خبری از سارا خانوم نیست . مامان زنگ میزنه به گوشی سارا ، اما دوستش مریم پشت خطه ، به مامان میگه : سارا پشت رل هست ده دقیقه دیگه زنگ بزنید .
از وقتی مریم پاشو گذاشته تو زندگی سارا ، هر روز سارا از ما دورتر و دورتر شده . هر بار که مریم رو از نزدیک می بینم دهنش بوی گند سیگار میده ! پشت اون ظاهر همیشه بزک کردش شرارت موج میزنه ، خنده هاش آدمو یاد جادوگر کارتون زیبای خفته میندازه . موهاش همیشه مش شده است وای !... از این ظاهر های بدلی چقدر بدم میاد .
 

ساعت ده شب شده اما از سارا خبری نیست . مامان مثل یه مار زخمی به خودش می پیچه ، به من میگه : زنگ بزن ببین سارا کدوم گوریه .  
زنگ میزنم به سارا میگم : کجایی مامان از دست تو فشارش رفته بالا . سارا با خنده و کلماتی کشیده که مشخصه حالش سر جاش نیست و احتمالا مست کرده به من میگه باشه فضول بگو دارم میام و قطع می کنه .


ساعت 12 شب شده بابا کلید ماشین سارا رو ازش گرفت و گفت : دخترم زیاده روی کردی .
سارا به بابا گفت : سپیده مامان رو نگران کرده ، من که همش خونه ام !
واقعا که ، سارا اصلا خواهر خوبی نبوده و نیست . من نمی تونم مثل اون باشم . وقتی کم میاره به من میگه : از من ایراد نگیر ، خودت می خوای بری اروپا ، خودتو همه جا به نمایش بزاری ، بعد از من اشکال میگیری ؟!
سارا خانم ! شرکت در مسابقات انتخاب زیباترین دختر جهان رو " نمایش خود " لقب میده ! گاهی تو دلم میگم : کاش اصلا خواهر نداشتم


ساعت 2 شب شده میرم تو رختخواب و مرور میکنم اتفاقات و صداها و نگاه های امروز رو ... آره یه نگاه گذرا
چهره مسخره میلاد
چهره پیر مردی که با آقا کامران حرف می زد
چهره گارسون فضول
و آخرش هم نگاههای سارا خانم !


ساعت 9 صبح است وای ! ... سارا ماشین منو برده ! ... دیگه شورش رو درآورده ، به مامان زنگ می زنم
میگه : به بابا بگو
دارم منفجر میشم . آخه من چه جنایتی کردم که این سارا این بلاها رو سر من درمیاره ، زنگ میزنم به بابا
بابا هم شگفت زده شده میگه : دخترم نگران نباش خودم بعدا تکلیفش رو روشن می کنم ، میگه : کلید ماشین سارا بالای یخچال ، داخل سبد گلهای مصنوعی ست .


داخل ماشین سارا خیلی کثیفه روی صندلی های سفید ماشین لکه های قهوه ایی رنگ بزرگی دیده میشه خاکستر سیگار همه جای ماشین پخش شده ...
امروز کلی کار دارم اول باید برم باشگاه ، بعدش هم سفارت آلمان .

 



بخش اول کتاب سپیده عشق : سرزمین رویاها

بخش دوم کتاب سپیده عشق : مسافری از هند

بخش سوم کتاب سپیده عشق : دیدار با بزرگان ایران

بخش چهارم کتاب سپیده عشق : خداحافظی با آرزوهای گذشته

بخش پنجم کتاب سپیده عشق : فلسفه

بخش ششم کتاب سپیده عشق : ونوس

بخش هفتم کتاب سپیده عشق : سپیده عشق

بخش هشتم کتاب سپیده عشق : من یک اُرُدیست هستم

بخش نهم کتاب سپیده عشق : دلباخته اش شدم !

بخش دهم کتاب سپیده عشق : تولد دوباره من !


نظرات (3)
جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:26 ب.ظ
سلام.
من عاشق این داستان شدم.
میخواستم از اردیسم بیشتر بدونم.
لطفا بیا تو وبلاگم و برام توضیح بده.
خیلی ممنونم.
خدافظ
امتیاز: 4 2
دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:45 ب.ظ
به نظر جالب میادباید ادامش بدم
امتیاز: 3 3
پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:32 ب.ظ
سلام تا این جای دا۳تانتا که خوندم خیلی قشنگ بود. من تا الان ارد را نمیشناختم خیلی خیلی جملات قشنگی داره
پاسخ:
آوا جان خوشحالم خوشت اومده . آره حکیم ارد بزرگ را من هم خیلی دوست دارم و یا بهتره بگم عاشق اندیشه هاشونم .
امتیاز: 4 2
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر شما
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد